
گفتمش هنگام وصل است ای بت فرخار ، گفت : باش اکنون تا برآید ، گفتم : از گل خار ، گفت : جانت اندر هجر ، گفتم : جان پی ایثار تست گرچه هست این هدیه در نزد تو بی مقدار ، گفت: عاشقان را رنج باید برد ، گفتم : رنج عشق ؟ گفت : از آن دشوار تر ، گفتم : فراق یار ، گفت : چشم مست ما تو را هم ساغری برکف نهاد ؟ گفتم : از میخانه کس بیرون رود هشیار ؟ گفت : ناوک دل دوز ما را شد دلت آماجگاه ؟ گفتمش جانا مرا نبود دلی در کار ، گفت : دل ببردند از کفت ؟ گفتم : بلی ، گفت : این جفا از که سر زد ؟ گفتم : از آن طره ی طرار ، گفت: ....ملک الشعرای بهار...
ادامه مطلب