عاشقت هستم نگو این را نمی دانی بس استتا به کی این حاجت من را نمی خوانی؟ بس است.هی نگو منظور چشمم را نمی فهمی عزیزهی نزن خود را به هر کوی و خیابانی، بس است قلب من گویا تنفس می کند موی تو راپس نَکُش با روسری دل را به آسانی، بس است.زیر باران عشق شور دیگری دارد بیاعشق بازی کن گلم، دیگر مسلمانی بس است.ما که جان بر کف نهادیم و به سویت آمدیممهربانی کن که دیگر تیز دندانی بس است.چهره ات از رنج و غم آشفته و درهم شدهدرد دل کن با دلم، انکار حیرانی بس است.بیت آخر شد کلام آخرم پاسخ بده...!دوستت دارم! چرا از من گریزانی؟ بس است....محمد شهریاری https://telegram.me/Haoshyangha
برچسب:
نویسنده: مریم شجاعی
تاريخ: پنجشنبه
24 خرداد
1397 ساعت: 1:20